Sunday, October 31, 2010

مترسک

مترسک

یک بار به مترسکی گفتم "از ایستان در این دشت خلوت خسته نشده ای؟

" گفت: "لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم".

دمی اندیشیدم و گفتم: "درست است؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام."

او گفت:" فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند."

آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند
جبران خلیل جبران .

No comments:

Post a Comment