Wednesday, December 22, 2010

گیاه جاتروفا

چندی پیش  با دوستی در مورد اینکه اگر روزی روزگاری نفت تمام شود تکلیف این همه خودرو و هواپیما و قطار و ....چه میشود صحبت میکردیم که در ادامه صحبت گفتیم سری هم به حلال اینترنت یعنی جستجوگر گوگل بزنیم. عبارات مختلفی را جستجو کردیم تا اینکه به هنگام جستجوی عبارت  سوخت گیاهی یا همان بیودیزل به اسم گیاه جالبی برخورد کردیم که برای من که ناشناخته بود نمیدونم ممکنه برای شما آشنا باشه ولی متوجه شدم که کاربرد و استفاده از این گیاه معجزه آسا به نام جاتروفا به قدری در جاهای مختلف دنیا از توسعه یافته تا جهان سومی شناخته شده و  در حال استفاده هست که از خودم به خاطر این همه نا آگاهی خجالت کشیدم. (ناگفته نماند از اینکه کشور ما اینقدر دیر به فکر استفاده از این گیاه افتاده بیشتر ناراحت شدم)
بگذریم , نام این گیاه جاتروفا است.سالیان سال است که  از دانه های روغنی برای تولید سوخت خودرو در کشور های مختلف استفاده میشود. حتما این موضوع را قبلا هم شنیده اید که سهم قابل توجهی از سوخت خودروها را در برخی کشورها روغن دانه های روغنی از قبل سویا ذرت افتابگردان و غیره تشکیل میدهند. ولی استفاده از این مواد ستم به مواد غذایی موردنیاز انسانهاست و از طرفی باعث میشود آب کشاورزی و نیز  سطح زیر کشت وسیعی از اراضی قابل کشت کشاورزی برای تولید سوخت اشغال شود. همچنین این موضوع به شدت مورد اعتراض سازمان جهانی غذا است.
گیاه جاتروفا گیاهی است فوق العاده سمی و پر انرژی و با درصد روغن فراوان که اتفاقا به هیچ عنوان امکان کاربرد خوراکی نداشته و از همه مهمتر در زمینهایی قابل کشت بوده که سایر گونه های کشاورزی خوراکی قابلیت کشت مناسبی ندارد و به اصطلاح در زمینهای لم یزرع قابل استحصال میباشد. ضمنا این گیاه حدود 50 سال طول عمر دارد و نکته جالب اینکه مانند گاو که از همه اجزای آن میتوان سود برد این گیاه نیز علاه بر روغن سوختی(بیودیزل) از تفاله های آن برای تولید سموم آفت کش طبیعی و نیز کود گیاهی میتوان تولید کرد.
Jatropha is found in almost all tropical and subtropical countries
به عنوان مثال خطوط هوایی نیوزلند از سال 2008 از این سوخت برای هواپیماهاشون استفاده کرده اند این هم لینکش
: http://www.biomassmagazine.com/articles/1745/air-new-zealand-to-use-jatropha-jet-fuel/
یا خطوط هوایی ژاپن در سال 2008 برای هواپیماهای بویینگ 747 خودش از این سوخت استفاده کده اند این هم لینکش

:http://www.msnbc.msn.com/id/25330891/
حالا قبول دارید که اسم این گیاه را معجزه طبیعت بنامیم؟واقعا که خداوند فکر همه جوانب زندگی بشری را از قبل پیش بینی کرده.کاش بفهمیم تحقیق کنیم و استفاده کنیم و به دیگران هم بیاموزیم و کمک کنیم و شکر گزار باشیم

منبع:سایت زیر 
http://baziran.blogfa.com/post-163.aspx

Friday, December 17, 2010

سی ثانیه پای صحبت برایان دایسون

فرض کنید  زندگی همچون یک بازی است .
قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید
جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها  شیشه ای هستند
 . پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ،
 اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.
 
او در ادامه میگوید :
 "  آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده ، سلامتی ، دوستان و روح  خودتان  و توپ لاستیکی همان کارتان است

كار را بر هيچ يك از عوامل فوق ترجيح ندهيد، چون هميشه كاري براي كاسبي وجود دارد ولي دوستي كه از دست رفت ديگر بر نميگردد، خانواده اي كه از هم پاشيد ديگر جمع نميشود،‌ سلامتي از دست رفته باز نميگردد و روح آزرده ديگر آرامشي ندارد

Wednesday, December 15, 2010

عیب ها را می توان با بزرگی دید

زماني که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهي غذاي ساده صبحانه را براي شب هم آماده کند. يک شب را خوب يادم مانده که مادرم پس از گذراندن يک روز سخت و طولاني در سر کار، شام ساده اي مانند صبحانه تهيه کرده بود. آن شب پس از زمان زيادي، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسيس و بيسکويت هاي بسيار سوخته، جلوي پدرم گذاشت. يادم مي آيد منتظر شدم ببينم آيا او هم متوجه سوختگي بيسکويتها شده است!
ولی کاري که پدرم انجام داد اين بود که دستش را به طرف بيسکويت دراز کرد، لبخندي به مادرم زد و از من پرسيد که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نيست که آن شب چه جوابي به پدرم دادم، اما کاملاً يادم هست که او را تماشا مي کردم که داشت کره و ژله روي آن بيسکويتهاي سوخته مي ماليد و لقمه لقمه آنها را مي خورد.

يادم هست آن شب وقتي از سر ميز غذا بلند شدم، شنيدم مادرم بابت سوختگي بيسکويت ها از پدرم عذر خواهي کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزيزم، من عاشق بيسکويتهاي خيلي برشته هستم.

همان شب، کمي بعد که رفتم تا بابام را براي شب بخير ببوسم، از او پرسيدم که آيا واقعاً دوست داشت که بيسکويتهاش سوخته باشد؟
او مرا در آغوش کشيد و گفت :مامان تو امروز روز سختي را در سرکار گذرانده و خيلي خسته است. بعلاوه، بيسکويت کمي سوخته هرگز کسي را نمي کشد!
زندگي مملو از چيزهاي ناقص و انسان هايي است که پر از کم و کاستي هستند.
خود من در بعضي موارد، مانند خيلي از مردم، مثلا روزهاي تولد و سالگردها را فراموش مي کنم.
اما در طول اين سالها فهميده ام که يکي از مهمترين راه حل ها براي ايجاد روابط سالم، مداوم و پايدار:
درک و پذيرش عيب هاي همديگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با ديگران است.
و امروز دعاي من براي تو اين است که ياد بگيري که قسمت هاي خوب، بد و ناخوشايند زندگي خود را بپذيري و با انسان ها رابطه اي داشته باشي که در آن، بيسکويت سوخته موجب قهر و دلخوري نشود.
اين موضوع را مي توان به هر رابطه اي تعميم داد. در واقع تفاهم، اساس هر روابطي است، هر رابطه اي با همسر يا والدين، فرزند يا برادر، خواهر يا دوست!
بنابراين، لطفاً يک بيسکويت به من بدهيد، و آره، حتي از نوع سوخته که حتماً خيلي خوب خواهد بود.!.!.!.! 

Tuesday, December 7, 2010

راهی غیر تکراری برای بیان عشق

يک روز آموزگار از دانش‌آموزانى که در کلاس بودند پرسيد آيا مى‌توانيد راهى غيرتکرارى براى ابراز عشق، بيان کنيد؟
برخى از دانش‌آموزان گفتند بعضی‌ها عشقشان را با بخشيدن معنا مى‌کنند.
برخى «دادن گل و هديه» و «حرف‌هاى دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شمارى ديگر هم گفتند که «با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختى» را راه بيان عشق مى‌دانند.
در آن بين، پسرى برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براى ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهى تعريف کرد:
يک روز زن و شوهر جوانى که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براى تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتى به بالاى تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند.
يک قلاده ببر بزرگ، جلوى زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شکارى به همراه نداشت و ديگر راهى براى فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک‌ترين حرکتى نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فرياد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه‌هاى مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اينجا که رسيد دانش‌آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوى اما پرسيد: آيا مى‌دانيد آن مرد در لحظه‌هاى آخر زندگى‌اش چه فرياد مى‌زد؟
بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوى جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که «عزيزم، تو بهترين مونسم بودى. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود».
قطره‌هاى بلورين اشک، صورت راوى را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست‌شناسان مى‌دانند ببر فقط به کسى حمله مى‌کند که حرکتى انجام مى‌دهد و يا فرار مى‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پيشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه‌ترين و بى‌رياترين‌ راه پدرم براى بيان عشق خود به مادرم و من بود.
 

Sunday, December 5, 2010

شباهت خرملا با انسان بی لیاقتی که بر مسند مدیریت نشسته

روزی ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد.
الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت كرد. ملا نمی دانست كه خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر كاری كرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمد  كه استراحت كند.
در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی كه دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را آرام كند كه دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت ... بعد از مدتی متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.
بعد ملا نصرالدین گفت :
لعنت بر من كه نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و پُست مهمی  برسد
هم آنجا را خراب می كند و هم خودش را هلاک میکند

آموخته ام

آموخته ام… با پول می شود: خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه،   می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.
آموخته ام … تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام …  مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام …  هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام … همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام … مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام … گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام … راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام …  زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام …  پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام …  تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام …  خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام …  چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام …  این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام …  وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام …  هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام …  زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام …  فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام …  لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
چارلی چاپلین

Thursday, November 4, 2010

زندگی کن

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد.
 
فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید.
 در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است.
هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید. 
سلامتی:
1- آب فراوان بنوشید.
2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید..
3- بیشتر از سبزیجات استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.
4- بااین 3 تا E زندگی کنید:
 Energy              (انرژی)
Enthusiasm         (شورواشتیاق)
Empathy             (دلسوزی و همدلی).
 
5- از ورزش کمک بگیرید.
6- بیشتر بازی کنید.
7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.
8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.
9- 7 ساعت بخوابید.
10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.
 
شخصیت:
11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.
12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.
13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.
14- خیلی خود را جدی نگیرید.
15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.
16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.
17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.
18- گذشته را فراموش کنید.. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.
19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.
20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید...
21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.
22- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می‌باشند.
23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.
24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد. 

جامعه:
25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.
26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.
27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.
28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.
29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.
30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.
31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.
 
زندگی:
32- کارهای مثبت انجام دهید.
33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.
34- عشق درمان‌گر هر چیزی است.
35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.
36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.
37- مطمئن باشید که بهترین هم می‌آید.
38- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از هستي تان شاكر باشيد.
39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.
 
آخرین اما نه کم‌اهمیت‌ترین:
40- لطفا این موارد را به هر کسی که دوست دارید، بفرستید.
                                               
  کمک کنید تا پیامهای مثبت همیشه در جهان جاری باشد و بازتاب آنرا در زندگیتان ببینی
 

Sunday, October 31, 2010

حکایت مرده فاسق و زندگان مقدس


مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که « والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟

اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و
می‌گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث
است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ
شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر
زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای
حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع
و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن
میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاجایزنیست

کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو
*

حقیقت

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود
یک کم کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"،
قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" ،
مقداری خرد پشت "چه بدونم"
و
اندکی درد پشت "اشکال نداره"
هست

مترسک

مترسک

یک بار به مترسکی گفتم "از ایستان در این دشت خلوت خسته نشده ای؟

" گفت: "لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم".

دمی اندیشیدم و گفتم: "درست است؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام."

او گفت:" فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند."

آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند
جبران خلیل جبران .

درد



حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست
هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست
نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست
بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست
بیا که مسئله بودن و نبودن نیست
حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست
بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش
هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست
به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند
چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست
جدایی از زن و فرزند سایه جان ! سهل است
تو را ز خویش جدا می کنند ، درد اینجاست

Saturday, October 30, 2010

بیایید هنوز ایرانی بمانیم

در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
 
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
 
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
 
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
 
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
 
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
 
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
 
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
 
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
 
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
 
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
 
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
 
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
 
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
 
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
 
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
 
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
 
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
 
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
 
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
 
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

Tuesday, October 26, 2010

حج

یاد آوری


یکبار دیگر بمناسبت فرا رسیدن زمان حج


يك حساب كتاب ساده

  

دل خوش از آنيم که حج ميرويم
 غافل از آنيم که کج ميرويم
کعبه به ديدار خدا ميرويم  
او که همينجاست کجا ميرويم
حج بخدا جز به دل پاک نيست
شستن غم از دل غمناک نيست
دين که به تسبيح و سر وريش نيست
هرکه علي گفت که درويش نيست
صبح به صبح در پي مکر و فريب
شب همه شب گريه و امن يجيب


طبق آمار بانک جهاني در سال 2008 درآمد کشور عربستان از توريسم يا به زبان ساده از : دکان زيارت مسلمين خانه کعبه معادل مبلغ 29865000000 دلار يا قريب سي ميليارد دلار بوده است


.
زائرين ايراني که بصورت تمتع ويا عمره در همان سال به مکه رفته اند  1937000 نفر ( تقريبا2 ميليون نفر) بوده اند که مجموعا مبلغ 487000000  دلار يا بعبارتي قريب به مبلغ پنج ميليارد دلار درآمد تقديم اقتصاد پادشاهان عربستان کرده اند و در ميان تمام کشورهاي اسلامي مقام اول را به خود اختصاص داده اند. نظر باينکه هواپيمائي جمهوري اسلامي قدرت جابجائي اينهمه زائر را نداشته است شرکت هواپيمائي عربستان قريب به 54 درصد از زائران ايراني را به خود اختصاص داده است....طبق گزارش مقامات ديپلماتيک ايران در سال 2008 ماموران کشور عربستان بدترين و توهين آميز ترين رفتار را با زوار ايراني داشته اند و ايران از لحاظ توهين ماموران  عربستان مقام اول را به خود اختصاص داده است. علماي عربستان در همان سال فتوي صادر کرده اند که ايرانيان شيعه کافر هستند.طبق يک گزارش ديپلماتيک ديگر زائران ايراني ناخواسته ترين و منفورترين خارجي ها در عربستان محسوب مي شده اند.
با حسابي سرانگشتي با پولي که ايرانيان سالانه به عربستان (دشمن شيعه ايراني) تقديم مي کنند
مي توان تعداد 170,000 مسکن روستائي احداث کرد...
ميتوان 714.286 فرصت شغلي کشاورزي يا 200.000 فرصت شغلي صنعتي براي جوانان ايجاد کرد
ميتوان10.000.000.000 متر مربع ساختمان مدرسه و ورزشي در کشور ايجاد کرد
يا ميتوان با پول حجاج دوسال يک پالايشگاه سوپر مدرن با ظرفيت 75000بشکه احداث کرد
يا با پول پنج سال حجاج ميتوان ايران را به صادر کننده بنزين مبدل ساخت و ديگر براي واردات بنزين محتاج اعراب نبود....
اما افسوس که با پول حجاج ايراني قمارخانه هاي فرانسه توسط شاهزادگان عربستان که انحصار تجارت حج را در اختيار دارند آباد ميشود

و باز هم ما ایرانی ها

خُلقیات ما ایرانیان

مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. ولی برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!
 
پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند!  وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!
 
بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات ایرانی هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
 
موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
مثل یادگاری هایی که روی آثار باستانی نایابمون، روی ثروت های بی مانند میهنمون ایران مینویسیم.
 
البته مهم نیست برامون، چون با این کارمون اصلا تاریخ تمدن مدون 7000 هزار ساله ی ما که زیر پرسش نمیره!!!!
 
توی مترو که دیگر هیچ، اونچه که از محدودیت های اخلاقی و محرومیت های اجتماعی سرمون اومده رو تخلیه میکنیم...
 
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!
 
فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! در لوس آنجلس و تهران هم به جای اینکه سفره ی پاک رزتشتی را بگسترانیم، سفره عباس باز ميکنيم.
 
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.
 
ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! کورش بزرگ و داریوش بزرگ، البته ته دل هممون و با ایمان قلبی ما، دارای جایگاهی ویژه هستند ولی وقتی سر مزارشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!
 
در کنار بالیدن به پادشاهان پاک و اهوورایی و انسان و پشتیبان ایران زمین، امام زاده می سازیم! نمیدونم این دیگه چه بلایی بود که از آسمان بر سرمون نازل شد. هنوز پس از 1400 سال تا خرخره گرفتارشیم. تازه اسمشم میذاریم امام زاده بیژن!! نمیدونم عربا "ژ" رو چطور ادا میکردن....
 
جوانانی رو دیدم که دانشجو هستن، متخصص هستن، ولی بازم توی این گدا آهنی ها پول می ندازن، نمیدونم این تحصیلات چی براشون به هوراه داشته، ولی هر چی بوده، فهم و شعور همراه نداشته، آخه حماقت و خرافات هم حدی داره!! 
 
همون جوونا روز عاشورا نذری می دن! ولی رسم سیاوش کشان رو یادشون رفته، شاید ندونن رسوم زیبا و مقدس ایرانیان چی بوده و چطور با ضرایف انسانی ادا میشده. ولی هنوز پس از 1400 سال نوکری و غلامی عربایی رو میکنن که به زور شمشیر و تجاوز به زنان و دختران ایران، کوفت و زهرمار رو بهشون تحمیل کردن.
 
ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم. ایران زمین هزار رنگ زیبایی که هر نقطه ای از طبیعت بی مانند آن، در دنیا بی نظیر هست. ولی حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!
 
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوارهای آدمخور  .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !
 
ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!
 
از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ  صد درصد غلط !
از هر جمله ای که میگیم، 90 دصد واژه هاش عربیه.
 
اسم خودمون رو گذاشتیم ایرانی، زبونمون پارسی. ولی کسر شانمون هست که گفتارمون رو به پارسی بگوییم. حتما باید چند واژه ی خارجی توش باشه تا به خودمون بنازیم.
 
ماها عاشق رقص عربی هستیم! عاشق مراسم کوفتی و وحشیانه ی عربی هستیم. کی یادش مونده ایرانیان چطور با گائنات گفتگو میکردن، چطور نیایش میکردن، چطور احترام میگذاشتن به یگدیگر؟....
 
ما توی خیابون زل می زنیم به سینه زن ها! کوچیک یا بزرگ مهم نیست! مهم اینه که وقتی خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم، یا اگر شد وقتی از کنارش رد میشیم، یه جوری بدنی آزارش بدیم........ ما از اینکارا خیلی می کنیم! کارای پست، کارای کثیف حال به هم زن، کارایی که حیوونا با هم نمیکنن. وقتی ازدواج میکنیم، چپ و راست هم خیانت میکنیم به همسرمون، بعد فکر میکنیم زرنگیم و دنیا رو بردیم. اینه فهم و درکی که از زندگی داریم. اینه عشقی که یاد گرفتیم.
 
 به آذری ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم  و براشون جوک ميسازيم ولی گاهی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!
اما  سه چیز برای ما خیلی مهمه:
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!
سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با يک شرط:ما همون "آدم" هايی که در بالا گفتيم بمونيم!! (البته اگر....)