Wednesday, December 22, 2010

گیاه جاتروفا

چندی پیش  با دوستی در مورد اینکه اگر روزی روزگاری نفت تمام شود تکلیف این همه خودرو و هواپیما و قطار و ....چه میشود صحبت میکردیم که در ادامه صحبت گفتیم سری هم به حلال اینترنت یعنی جستجوگر گوگل بزنیم. عبارات مختلفی را جستجو کردیم تا اینکه به هنگام جستجوی عبارت  سوخت گیاهی یا همان بیودیزل به اسم گیاه جالبی برخورد کردیم که برای من که ناشناخته بود نمیدونم ممکنه برای شما آشنا باشه ولی متوجه شدم که کاربرد و استفاده از این گیاه معجزه آسا به نام جاتروفا به قدری در جاهای مختلف دنیا از توسعه یافته تا جهان سومی شناخته شده و  در حال استفاده هست که از خودم به خاطر این همه نا آگاهی خجالت کشیدم. (ناگفته نماند از اینکه کشور ما اینقدر دیر به فکر استفاده از این گیاه افتاده بیشتر ناراحت شدم)
بگذریم , نام این گیاه جاتروفا است.سالیان سال است که  از دانه های روغنی برای تولید سوخت خودرو در کشور های مختلف استفاده میشود. حتما این موضوع را قبلا هم شنیده اید که سهم قابل توجهی از سوخت خودروها را در برخی کشورها روغن دانه های روغنی از قبل سویا ذرت افتابگردان و غیره تشکیل میدهند. ولی استفاده از این مواد ستم به مواد غذایی موردنیاز انسانهاست و از طرفی باعث میشود آب کشاورزی و نیز  سطح زیر کشت وسیعی از اراضی قابل کشت کشاورزی برای تولید سوخت اشغال شود. همچنین این موضوع به شدت مورد اعتراض سازمان جهانی غذا است.
گیاه جاتروفا گیاهی است فوق العاده سمی و پر انرژی و با درصد روغن فراوان که اتفاقا به هیچ عنوان امکان کاربرد خوراکی نداشته و از همه مهمتر در زمینهایی قابل کشت بوده که سایر گونه های کشاورزی خوراکی قابلیت کشت مناسبی ندارد و به اصطلاح در زمینهای لم یزرع قابل استحصال میباشد. ضمنا این گیاه حدود 50 سال طول عمر دارد و نکته جالب اینکه مانند گاو که از همه اجزای آن میتوان سود برد این گیاه نیز علاه بر روغن سوختی(بیودیزل) از تفاله های آن برای تولید سموم آفت کش طبیعی و نیز کود گیاهی میتوان تولید کرد.
Jatropha is found in almost all tropical and subtropical countries
به عنوان مثال خطوط هوایی نیوزلند از سال 2008 از این سوخت برای هواپیماهاشون استفاده کرده اند این هم لینکش
: http://www.biomassmagazine.com/articles/1745/air-new-zealand-to-use-jatropha-jet-fuel/
یا خطوط هوایی ژاپن در سال 2008 برای هواپیماهای بویینگ 747 خودش از این سوخت استفاده کده اند این هم لینکش

:http://www.msnbc.msn.com/id/25330891/
حالا قبول دارید که اسم این گیاه را معجزه طبیعت بنامیم؟واقعا که خداوند فکر همه جوانب زندگی بشری را از قبل پیش بینی کرده.کاش بفهمیم تحقیق کنیم و استفاده کنیم و به دیگران هم بیاموزیم و کمک کنیم و شکر گزار باشیم

منبع:سایت زیر 
http://baziran.blogfa.com/post-163.aspx

Friday, December 17, 2010

سی ثانیه پای صحبت برایان دایسون

فرض کنید  زندگی همچون یک بازی است .
قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید
جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها  شیشه ای هستند
 . پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ،
 اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.
 
او در ادامه میگوید :
 "  آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده ، سلامتی ، دوستان و روح  خودتان  و توپ لاستیکی همان کارتان است

كار را بر هيچ يك از عوامل فوق ترجيح ندهيد، چون هميشه كاري براي كاسبي وجود دارد ولي دوستي كه از دست رفت ديگر بر نميگردد، خانواده اي كه از هم پاشيد ديگر جمع نميشود،‌ سلامتي از دست رفته باز نميگردد و روح آزرده ديگر آرامشي ندارد

Wednesday, December 15, 2010

عیب ها را می توان با بزرگی دید

زماني که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهي غذاي ساده صبحانه را براي شب هم آماده کند. يک شب را خوب يادم مانده که مادرم پس از گذراندن يک روز سخت و طولاني در سر کار، شام ساده اي مانند صبحانه تهيه کرده بود. آن شب پس از زمان زيادي، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسيس و بيسکويت هاي بسيار سوخته، جلوي پدرم گذاشت. يادم مي آيد منتظر شدم ببينم آيا او هم متوجه سوختگي بيسکويتها شده است!
ولی کاري که پدرم انجام داد اين بود که دستش را به طرف بيسکويت دراز کرد، لبخندي به مادرم زد و از من پرسيد که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نيست که آن شب چه جوابي به پدرم دادم، اما کاملاً يادم هست که او را تماشا مي کردم که داشت کره و ژله روي آن بيسکويتهاي سوخته مي ماليد و لقمه لقمه آنها را مي خورد.

يادم هست آن شب وقتي از سر ميز غذا بلند شدم، شنيدم مادرم بابت سوختگي بيسکويت ها از پدرم عذر خواهي کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزيزم، من عاشق بيسکويتهاي خيلي برشته هستم.

همان شب، کمي بعد که رفتم تا بابام را براي شب بخير ببوسم، از او پرسيدم که آيا واقعاً دوست داشت که بيسکويتهاش سوخته باشد؟
او مرا در آغوش کشيد و گفت :مامان تو امروز روز سختي را در سرکار گذرانده و خيلي خسته است. بعلاوه، بيسکويت کمي سوخته هرگز کسي را نمي کشد!
زندگي مملو از چيزهاي ناقص و انسان هايي است که پر از کم و کاستي هستند.
خود من در بعضي موارد، مانند خيلي از مردم، مثلا روزهاي تولد و سالگردها را فراموش مي کنم.
اما در طول اين سالها فهميده ام که يکي از مهمترين راه حل ها براي ايجاد روابط سالم، مداوم و پايدار:
درک و پذيرش عيب هاي همديگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با ديگران است.
و امروز دعاي من براي تو اين است که ياد بگيري که قسمت هاي خوب، بد و ناخوشايند زندگي خود را بپذيري و با انسان ها رابطه اي داشته باشي که در آن، بيسکويت سوخته موجب قهر و دلخوري نشود.
اين موضوع را مي توان به هر رابطه اي تعميم داد. در واقع تفاهم، اساس هر روابطي است، هر رابطه اي با همسر يا والدين، فرزند يا برادر، خواهر يا دوست!
بنابراين، لطفاً يک بيسکويت به من بدهيد، و آره، حتي از نوع سوخته که حتماً خيلي خوب خواهد بود.!.!.!.! 

Tuesday, December 7, 2010

راهی غیر تکراری برای بیان عشق

يک روز آموزگار از دانش‌آموزانى که در کلاس بودند پرسيد آيا مى‌توانيد راهى غيرتکرارى براى ابراز عشق، بيان کنيد؟
برخى از دانش‌آموزان گفتند بعضی‌ها عشقشان را با بخشيدن معنا مى‌کنند.
برخى «دادن گل و هديه» و «حرف‌هاى دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شمارى ديگر هم گفتند که «با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختى» را راه بيان عشق مى‌دانند.
در آن بين، پسرى برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براى ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهى تعريف کرد:
يک روز زن و شوهر جوانى که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براى تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتى به بالاى تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند.
يک قلاده ببر بزرگ، جلوى زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شکارى به همراه نداشت و ديگر راهى براى فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک‌ترين حرکتى نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فرياد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه‌هاى مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اينجا که رسيد دانش‌آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوى اما پرسيد: آيا مى‌دانيد آن مرد در لحظه‌هاى آخر زندگى‌اش چه فرياد مى‌زد؟
بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوى جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که «عزيزم، تو بهترين مونسم بودى. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود».
قطره‌هاى بلورين اشک، صورت راوى را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست‌شناسان مى‌دانند ببر فقط به کسى حمله مى‌کند که حرکتى انجام مى‌دهد و يا فرار مى‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پيشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه‌ترين و بى‌رياترين‌ راه پدرم براى بيان عشق خود به مادرم و من بود.
 

Sunday, December 5, 2010

شباهت خرملا با انسان بی لیاقتی که بر مسند مدیریت نشسته

روزی ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد.
الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت كرد. ملا نمی دانست كه خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر كاری كرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمد  كه استراحت كند.
در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی كه دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را آرام كند كه دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت ... بعد از مدتی متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.
بعد ملا نصرالدین گفت :
لعنت بر من كه نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و پُست مهمی  برسد
هم آنجا را خراب می كند و هم خودش را هلاک میکند

آموخته ام

آموخته ام… با پول می شود: خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه،   می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.
آموخته ام … تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام …  مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام …  هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام … همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام … مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام … گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام … راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام …  زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام …  پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام …  تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام …  خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام …  چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام …  این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام …  وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام …  هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام …  زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام …  فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام …  لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
چارلی چاپلین