Tuesday, October 27, 2009

مجادله در ادبیات بر سر یک خال

حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را



صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را



شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را



فاطمه دریایی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟

نامه گابریل گارسیا مارکز

آقای گابریل گارسیا ماركز، نویسنده بزرگ آمریكای لاتین از زندگی اجتماعی خود بواسطه عوارضی در مزاج و سلامتی‌اش(سرطان لنفاوی ) خداحافظی كرده است.
او نامه‌ای به دوستانش فرستاده است و با سپاس از اینترنت كه همگی ما را قادر ساخته تا آنرا با هم تسهیم كنیم. من خواندن آنرا به شما توصیه می‌كنم، چراكه این متن كوتاه توسط درخشانترین آمریكایی لاتین تبار از سالها پیش نگاشته شده است كه حقیقتاً الهام بخش است.

اگر خدا فراموش كند كه من فقط یك عروسك خیمه شب بازیم و به من تكه‌ای بیشتری از زندگی بدهد، من از همه آن زمان سود برده و استفاده خواهم كرد، بهترین كاری كه می‌توانم انجام دهم.

شایدهرچه را كه می‌اندیشم، نگویم اما قطعاً درباره هر چه می‌گویم ؛ اندیشه می‌كنم.

به هر چیزی، نه فقط برای اینكه با ارزشند ارزش می‌نهم ، بلكه برای آنچه آنها ارائه می‌كنند و بیان می‌دارند.

كمتر خواهم خوابید و بیشتر رویا خواهم دید. برای هر دقیقه‌ای كه چشمانمان را رویهم می‌گذاریم، بمدت شصت ثانیه روشنایی و نور را از دست می‌دهیم.

از آنجایی كه دیگران متوقف شده‌اند ،ادامه می‌دادم و برمی‌خاستم وقتی كه دیگران می‌خوابند. اگر خدا تكه‌ای بیشتری از زندگی به من می‌داد، ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در نور آفتاب غوطه می‌خوردم، برهنه خود را رها می‌كردم، نه فقط جسمم را بلكه روحم را نیز.

به مردم ثابت می‌كردم كه چقدر در اشتباهند كه فكر می‌كنند چونكه پیرتر شده‌اند عاشق شدن را قطع كرده‌اند ، چراكه آنها عملاً از همان زمانی كه عاشق شدن را متوقف كرده‌اند، شروع به پیرتر شدن كرده‌اند.

به كودكان دو بال می‌دادم، اما آنها را به تنهایی رها می‌كردم تا هر كدام بیاموزد كه چگونه با تكیه بر خود پرواز كند.

به فرد سالخورده، نشان می‌دادم كه آنها چگونه می‌میرند نه با فرآیند مسن شدن بلكه با غفلت كردن.

چیزهای زیادی از شما یاد گرفته‌ام.....

من یاد گرفته‌ام كه هر كسي می‌خواهد تا بر بالای كوه زندگی كند، اما فراموش می‌كند كه اصل مطلب همان چگونگی راه پیمودن است.

من یاد گرفته‌ام كه وقتی نوزادی تازه تولد یافته انگشت شست پدرش را چنگ می‌اندازد، برای همیشه در قلب او جا گرفته است.

من یاد گرفته‌ام كه یك فرد تنها وقتی می‌تواند به فردی دیگر از بالا به پائین نگاه كند كه بخواهد به او در برخاستن كمك نماید.

مطالب زیادی را از همه شما آموخته‌ام.

آنچه را كه احساس می‌كنی ،همیشه بیان كن وآنچه را كه فكر می‌كنی، انجام بده .

اگر من میدانستم كه امروز آخرین وقتی است كه شما را خواهم دید، شما را قویاً به آغوش خواهم گرفت تا نگهبان روحتان باشم.

اگر من بدانم كه این دقایق آخرین دقایقی هستند كه من شما را خواهم دید، به شما می‌گفتم كه « عاشقتان هستم» و به این فرض بسنده نمی‌كردم كه شما خود آنرا می‌دانید.

همیشه صبحگاهی هست كه در آن زندگی بما فرصتی دوباره می‌دهد تا كارهای خوبی انجام دهیم.

به خودتان نزدیك باشید، به عزیزانتان،و به آنها بگوئید كه چقدر به آنها نیاز دارید و چقدر عاشقشان هستید و چقدر به آنها توجه دارید. زمانی را برای بیان این جملات بگذارید، «متاسفم»، «مرا ببخش»، «لطفاً»، «متشكرم» و همه كلمات قشنگ و دوست‌داشتنی كه شما بلدید.

هیچكسی شما را به خاطر نخواهد آورد اگر شما افكارتان را پیش خود بصورت راز نگه دارید، خودتان را وادار كنید تا آنها را بیان و ابراز دارید.

به دوستان و عزیزانتان نشان دهید كه چقدر به آنها علاقمندید.

تذکرةالحضرات - حکایت عبور شیخ از پل صراط

گویند در اخبار، از آن شیخ دغلکار، نشسته به سر منبر جادار، چنان اژدر جرار، مخش کاه، تنش کوه، دلش بود مماس سر حضار، پر از ریش، پر از خال، پر از جوش، دو دندان طلایش که به در رفته گه از نیش، گه از پشت بناگوش، از آن نحوه ترویج، خلایق همه در حیرت و تهییج، ز بوی عرقش گیج .
حضرت شیخ در آغاز بفرمود که موضوع سخنرانی امروز، به ویژه پل مشهور صراط است. پلی نازک و نادیدنی و ریز چنان یک لبه تیغ و به باریکی یک موی که از رویش اگر رد بشوی جای شما خلد برین است و سزایت همه عیش است و سرور است و در اطراف تو لبریز ز حور است و چه دانی صفت حور، چه جور است؟ همانا که دلش رام و به دستش قدح و جام و نگاهش پر از ابهام و خرامیدنش آرام و خوش اندام و گلندام و تنش مثل بلور است.
و اما، اگر آن روز بز آوردی و هنگام گذر کردن از آن پل ز کفت رفت تعادل، و یا همسفری داد تو را هل، به هر حال بیفتادی و بدبخت شدی، کار تو بسیار خراب است. به اعماق جهنم بشوی نازل و رسما دهنت صاف شود. آتش بسیار و غم غاشیه و عقرب جرار و ته چوب و سر سیخ و هزاران روش پر تنشِ وحشت و آزار.
حضرت شیخ سپس خنده زد و گفت که تنها روش رد شدن از آن پل باریک چنین است که باید دل از اموال زمینی بکنی، کم بخوری، خمس و زکاتت بدهی، باقی اموال خودت را به بزرگان و مشایخ بسپاری که سبک باشی و چالاک و در آن روز، از آن پل گذرت ساده و آسان بشود.
در این لحظه کسی از وسط جمع، از آن شیخ بپرسید که ای حضرت والا، بفرما که تو آیا خودت از آن پل مذکور گذر می کنی و اهل بهشتی و یا آنکه می افتی و به اعماق درک می روی آخر؟
شیخ نگاهی به وی انداخت و یک لحظه بخندید و سپس خشم نمود و پس از آن سرخ شد و زرد شد و آه و پفی کرد و سپس آخ و تفی کرد و سپس گفت که ای مردک نادان تو چرا شبهه پراکن شده ای؟ هیچ مگر عقل نداری و مگر مرد خدا را نشناسی؟ چه سوالی چه جوابی؟ تو مگر کافر و مرتد شده ای؟ یا که تنت خارش بسیار گرفته که به این مظهر اسلام به تردید نظر کرده ای و خائن و بد ذات شدی؟ وای بر آن کس که به من شک کند و شبهه به دل راه دهد. دفعه دیگر اگر اینگونه سوالات به ذهنت برسد خون تو بدجور مباح است و زنت نیز از آن لحظه برای تو حرام است و شود مال تو در راه خدا خرج.
حضرت شیخ سپس باد به غبغب زد و رو کرد به جمعیت وحشت زده، آنگاه بفرمود: همانا که کسی مثل من، البته در آن روز به آسانی از آن پل، به سراپرده محبوب گذر می کند و راحت و یکراست به آغوش پر از نعمت و پر لذت حوران بهشتی بشود نائل و واصل.
مردک ساده دل از پاسخ آن شیخ به وجد آمد و فریاد برآورد که: آخ جـــان! تو با این شکم چاق و تن گنده و این هیکل بدفرم و قواره، اگر راحت و ساده بتوانی که از آن پل بشوی رد، بدون شک و تردید برای من و این جمع گذر کردن از آن راه غمی نیست.
پس از این جمله، خلایق همگی شاد شدند و نفسی راحت و آرام کشیدند و به آن شیخ بگفتند که ای شیخ تو خوب است کمی فکر خودت باشی و کمتر بخوری تا که در آن روز تعادل ز کفت در نرود.
اینچنین بود که آن معرکه ی شیخ به هم خورد و جماعت همه از دام پر از خدعه و بی دانه ی آن مرد دغلکار برستند و سر زندگی خویش برفتند.
تمت مکتوب به قلم الحقیر احمد صداقت فی شهر آوریل السنه 2009