Sunday, October 31, 2010

حکایت مرده فاسق و زندگان مقدس


مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که « والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟

اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و
می‌گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث
است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ
شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر
زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای
حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع
و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن
میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاجایزنیست

کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو
*

حقیقت

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود
یک کم کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"،
قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" ،
مقداری خرد پشت "چه بدونم"
و
اندکی درد پشت "اشکال نداره"
هست

مترسک

مترسک

یک بار به مترسکی گفتم "از ایستان در این دشت خلوت خسته نشده ای؟

" گفت: "لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم".

دمی اندیشیدم و گفتم: "درست است؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام."

او گفت:" فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند."

آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند
جبران خلیل جبران .

درد



حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست
هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست
نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست
بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست
بیا که مسئله بودن و نبودن نیست
حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست
بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش
هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست
به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند
چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست
جدایی از زن و فرزند سایه جان ! سهل است
تو را ز خویش جدا می کنند ، درد اینجاست

Saturday, October 30, 2010

بیایید هنوز ایرانی بمانیم

در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
 
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
 
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
 
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
 
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
 
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
 
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
 
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
 
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
 
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
 
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
 
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
 
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
 
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
 
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
 
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
 
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
 
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
 
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
 
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
 
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

Tuesday, October 26, 2010

حج

یاد آوری


یکبار دیگر بمناسبت فرا رسیدن زمان حج


يك حساب كتاب ساده

  

دل خوش از آنيم که حج ميرويم
 غافل از آنيم که کج ميرويم
کعبه به ديدار خدا ميرويم  
او که همينجاست کجا ميرويم
حج بخدا جز به دل پاک نيست
شستن غم از دل غمناک نيست
دين که به تسبيح و سر وريش نيست
هرکه علي گفت که درويش نيست
صبح به صبح در پي مکر و فريب
شب همه شب گريه و امن يجيب


طبق آمار بانک جهاني در سال 2008 درآمد کشور عربستان از توريسم يا به زبان ساده از : دکان زيارت مسلمين خانه کعبه معادل مبلغ 29865000000 دلار يا قريب سي ميليارد دلار بوده است


.
زائرين ايراني که بصورت تمتع ويا عمره در همان سال به مکه رفته اند  1937000 نفر ( تقريبا2 ميليون نفر) بوده اند که مجموعا مبلغ 487000000  دلار يا بعبارتي قريب به مبلغ پنج ميليارد دلار درآمد تقديم اقتصاد پادشاهان عربستان کرده اند و در ميان تمام کشورهاي اسلامي مقام اول را به خود اختصاص داده اند. نظر باينکه هواپيمائي جمهوري اسلامي قدرت جابجائي اينهمه زائر را نداشته است شرکت هواپيمائي عربستان قريب به 54 درصد از زائران ايراني را به خود اختصاص داده است....طبق گزارش مقامات ديپلماتيک ايران در سال 2008 ماموران کشور عربستان بدترين و توهين آميز ترين رفتار را با زوار ايراني داشته اند و ايران از لحاظ توهين ماموران  عربستان مقام اول را به خود اختصاص داده است. علماي عربستان در همان سال فتوي صادر کرده اند که ايرانيان شيعه کافر هستند.طبق يک گزارش ديپلماتيک ديگر زائران ايراني ناخواسته ترين و منفورترين خارجي ها در عربستان محسوب مي شده اند.
با حسابي سرانگشتي با پولي که ايرانيان سالانه به عربستان (دشمن شيعه ايراني) تقديم مي کنند
مي توان تعداد 170,000 مسکن روستائي احداث کرد...
ميتوان 714.286 فرصت شغلي کشاورزي يا 200.000 فرصت شغلي صنعتي براي جوانان ايجاد کرد
ميتوان10.000.000.000 متر مربع ساختمان مدرسه و ورزشي در کشور ايجاد کرد
يا ميتوان با پول حجاج دوسال يک پالايشگاه سوپر مدرن با ظرفيت 75000بشکه احداث کرد
يا با پول پنج سال حجاج ميتوان ايران را به صادر کننده بنزين مبدل ساخت و ديگر براي واردات بنزين محتاج اعراب نبود....
اما افسوس که با پول حجاج ايراني قمارخانه هاي فرانسه توسط شاهزادگان عربستان که انحصار تجارت حج را در اختيار دارند آباد ميشود

و باز هم ما ایرانی ها

خُلقیات ما ایرانیان

مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. ولی برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!
 
پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند!  وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!
 
بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات ایرانی هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
 
موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
مثل یادگاری هایی که روی آثار باستانی نایابمون، روی ثروت های بی مانند میهنمون ایران مینویسیم.
 
البته مهم نیست برامون، چون با این کارمون اصلا تاریخ تمدن مدون 7000 هزار ساله ی ما که زیر پرسش نمیره!!!!
 
توی مترو که دیگر هیچ، اونچه که از محدودیت های اخلاقی و محرومیت های اجتماعی سرمون اومده رو تخلیه میکنیم...
 
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!
 
فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! در لوس آنجلس و تهران هم به جای اینکه سفره ی پاک رزتشتی را بگسترانیم، سفره عباس باز ميکنيم.
 
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.
 
ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! کورش بزرگ و داریوش بزرگ، البته ته دل هممون و با ایمان قلبی ما، دارای جایگاهی ویژه هستند ولی وقتی سر مزارشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!
 
در کنار بالیدن به پادشاهان پاک و اهوورایی و انسان و پشتیبان ایران زمین، امام زاده می سازیم! نمیدونم این دیگه چه بلایی بود که از آسمان بر سرمون نازل شد. هنوز پس از 1400 سال تا خرخره گرفتارشیم. تازه اسمشم میذاریم امام زاده بیژن!! نمیدونم عربا "ژ" رو چطور ادا میکردن....
 
جوانانی رو دیدم که دانشجو هستن، متخصص هستن، ولی بازم توی این گدا آهنی ها پول می ندازن، نمیدونم این تحصیلات چی براشون به هوراه داشته، ولی هر چی بوده، فهم و شعور همراه نداشته، آخه حماقت و خرافات هم حدی داره!! 
 
همون جوونا روز عاشورا نذری می دن! ولی رسم سیاوش کشان رو یادشون رفته، شاید ندونن رسوم زیبا و مقدس ایرانیان چی بوده و چطور با ضرایف انسانی ادا میشده. ولی هنوز پس از 1400 سال نوکری و غلامی عربایی رو میکنن که به زور شمشیر و تجاوز به زنان و دختران ایران، کوفت و زهرمار رو بهشون تحمیل کردن.
 
ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم. ایران زمین هزار رنگ زیبایی که هر نقطه ای از طبیعت بی مانند آن، در دنیا بی نظیر هست. ولی حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!
 
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوارهای آدمخور  .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !
 
ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!
 
از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ  صد درصد غلط !
از هر جمله ای که میگیم، 90 دصد واژه هاش عربیه.
 
اسم خودمون رو گذاشتیم ایرانی، زبونمون پارسی. ولی کسر شانمون هست که گفتارمون رو به پارسی بگوییم. حتما باید چند واژه ی خارجی توش باشه تا به خودمون بنازیم.
 
ماها عاشق رقص عربی هستیم! عاشق مراسم کوفتی و وحشیانه ی عربی هستیم. کی یادش مونده ایرانیان چطور با گائنات گفتگو میکردن، چطور نیایش میکردن، چطور احترام میگذاشتن به یگدیگر؟....
 
ما توی خیابون زل می زنیم به سینه زن ها! کوچیک یا بزرگ مهم نیست! مهم اینه که وقتی خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم، یا اگر شد وقتی از کنارش رد میشیم، یه جوری بدنی آزارش بدیم........ ما از اینکارا خیلی می کنیم! کارای پست، کارای کثیف حال به هم زن، کارایی که حیوونا با هم نمیکنن. وقتی ازدواج میکنیم، چپ و راست هم خیانت میکنیم به همسرمون، بعد فکر میکنیم زرنگیم و دنیا رو بردیم. اینه فهم و درکی که از زندگی داریم. اینه عشقی که یاد گرفتیم.
 
 به آذری ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم  و براشون جوک ميسازيم ولی گاهی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!
اما  سه چیز برای ما خیلی مهمه:
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!
سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با يک شرط:ما همون "آدم" هايی که در بالا گفتيم بمونيم!! (البته اگر....)

Saturday, October 23, 2010

آنچه یک زن واقعی می خواهد

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد. آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، واگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد. سؤال این بود:
زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟
این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد. اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.
آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد: از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار... . او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند. بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.
وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با جادوگر پیر ندارد. جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد، اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند.
جادوگر پیر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند! آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد. جادوگر پیر؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد.
آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت، از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد. او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با جان آرتور نیست. از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و جادوگر پاسخ سوال را داد. سؤال آرتور این بود:
 زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟
پاسخ جادوگر این بود: " آنها می خواهند تا خود مسئول زندگی خودشان باشند".
همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه، آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و جادوگر پیر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند.
ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد، در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟
زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود. لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟
زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان جادوگری پیر با مهربانی رفتار کرده بود، از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد. سپس جادوگر از وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد؟ زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟".
لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران، همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد! یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب، زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند.
اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید... انتخاب
شما کدامیک خواهد بود؟
اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟ انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.
آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود:
لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛ از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد. با شنیدن این پاسخ، جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند، چرا که لنسلوت به این مسئله که آن زن بتواند خود مسئول زندگی خودش باشد احترام گذاشته بود.
اکنون فکر می کنید که نکته اخلاقی این داستان چه بوده است؟... تا نظر شما چه باشد.

Saturday, October 9, 2010

حسنک کجایی؟

گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.
حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.
او به شهر رفته
و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات
جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست
چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .
کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.
کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند
چون او با پتروس چت می کرد.
پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.
پتروس دید که سد سوراخ شده
اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.
او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.
 پتروس در حال چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت
 با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .
ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .
ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .
 ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.
قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .
کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.
خانه مثل همیشه سوت و کور بود .
الان چند سالی است که
کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد
 او حتی مهمان خوانده هم ندارد.
 او حوصله ی مهمان ندارد.
او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید
چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد
چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد
به همین دلیل است که دیگر
در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد