Friday, July 23, 2010
شعری از فروغ فرخزاد که در این رژیم او را از بزرگی انداخت
بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند،
زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش،
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب،
ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع،
او مي گشايد … او كه به لطف و صفاي خويش،
توفان طعنه، خنده ي ما را ز لب نشست،
چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست،
مائيم … ما كه طعنه زاهد شنيده ايم،
زيرا درون جامه بجز پيكر فريب،
آن آتشي كه در دل ما شعله مي كشيد،
ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق،
بگذار تا به طعنه بگويند مردمان،
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment